ترسیدن مامانی از سوسک
ناز مامان خیلی حالم بده باور کن
2 شب پیش هوا خیلی گرم بود بابا احسان هم هنوز کولر رو راه ننداخته بود بعد عزیزم من از گرما متنفرم خصوصا از وقتی که شما رو دارم همش خیس عرق میشم.بعد برای اولین بار من به بابایی گفتم بزار تا صبح پنجره باز باشه من گرمم هستچشمت روز بعد نبینه 6 صبح من فکر کردم دست بابایی رو صورتم هست موهای دستش می خوره به بینیم. چشم که باز کردم دیدم یک چیز سیاه رو دماغم هست واااااااااااااییییییییییییییییی خدایا داشتم سکته میکردم ولی از ترس اینکه نکنه شما بترسی تو دل مامانی نتونستم جیغ بزنم از اینطرف هم ترسیدم مامان جون و بابا جون بترسند بیان بالا ابروریزی بشه. خلاصه با دست پرت کردمش بابایی بیدار شد بیچاره منو بغل کرده بود میگفت نترس هیچی نیست هیچی نیست ولی من فقط گریه میکردم تا 2 ساعت فقط گریه می کردم بابایی سوسکو کشت بعد رفتم حموم همه ملافه ها رو شستم ولی هنوز اون کابوس با من هست هر چی بهم میخوره فکر میکنم سوسکه .کاشکی سوسک رو کره زمین نبود همون روز کولر رو راه انداختیم اره عزیزم مامانی خیلی ترسو هست .



ترسیدن مامانی از سوسک
